آشنایی­ی من با کارهای پورداود از دهه­ی بیست آغاز شد که در زادگاهم اصفهان، دانش­آموز دبیرستان بودم. در آن سالها انگیزه­ای نیرومند و پرشور مرا به درنگ نکردن در محدوده­ی دینی­ی خانوادگی و جُستار در چگونگی­ی همه­ی کیشهای رایج در محیط زندگی­ام واداشته بود و سالها در این سودا بودم. برای دریافتی از کیش زرتشتی، نخست به جزوه­هایی از ارباب کیخسرو شاهرخ ، از جمله آیینۀ مزدیسنی که بیشتر جنبه­ی آوازه­گری و راهنمایی­ی کلّی و آشناگردانی با برخی از آیینها و نیایشهای آن کیش داشت – روی آوردم. امّا آن گونه نوشته­ها، تشنگی­ی مرا فرو نمی­نشاند تا این که در کتابخانه­ی فرهنگ در خیابان چهارباغ اصفهان – که سالها عضو پر و پا قرص آن بودم – به یکی دو جلد از گزارش پورداود، چاپ بمبئی برخوردم و با همان مطالعه­ی شتابزده و نه چندان ژرف خود، احساس کردم که آنچه را در جست و جویش بوده­ام، یافته­ام. سپس دیگر دفترهای آن گزارش به دستم افتاد و گام­های شمرده­تر و سنجیده­تری به سوی گستره­ی پژوهشهای استاد برداشتم و با برخی پرس و جوها آرام آرام توانستم در حدّ ِ نخستین کوششها دریابم که "بیهوده سخن بدین درازی نَبُوَد!"

ده سالی به درازا کشید تا به دانشکده­ی ادبیّات دانشگاه تهران پذیرفته شدم. در روز ِ نام نویسی، هنگامی که در برنامه­ی درسی و فهرست نامهای استادانم به نام ِ استاد ابراهیم پورداود برخوردم، سراپا شور و شوق شدم و همچون تشنه­کامی که حکایتی از چشمه­سار شنیده باشد، چشم به راه رسیدن به آب ِ زُلال و گوارای ِ دانش و فرهنگ ِ استاد ماندم. چند روز پس از آن، در یکی از روزهای پاییز 1336 در نشست درس ِ اوستا حاضرشدم. سی نفری دختر و پسر دانشجو بودیم. استاد در سر ِ ساعت با کیف ِ چرمی­ی به نسبت فرسوده­ای در دست، به اتاق درس درآمد. همه به احترام او از جای برخاستیم و او با چهره­ی پدرانه و مهربانش رو به ما کرد و سری به نشان همدلی و سپاس تکان داد و بفرماییدی گفت و بر صندلی­اش نشست. من و دیگر دانشجویان – که مانند من تا آن روز استاد را ندیده و تنها چیزهایی جسته گریخته در باره­ی او شنیده بودند – سراپا چشم و گوش بودیم. استاد کاغذهایی را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت و با لحنی گرم و پرمهر آغاز به سخن کرد و گهگاه نیز واژه­ای یا یادداشتی را از روی کاغذها می­خواند. بانگ دلاویز و شورانگیز او هنوز در گوش هوش و جانم طنین افکنده است و پژواک آن، شکوهمندترین سمفونی­ی زندگی­ی فرهنگی­ی من است:

"... رو مَتاب ازین گنج ِ شایگان/ سر مَپیچ ازین پند ِ باستان/ راستی شنَو، راستی بخوان/ راستی بجو، راستی بگو/ خوان اَشِم وُهو، گو یتا اَهو/ گو یتا اهو، خوان اَشِم وُهو."

* * *

پیوند و پیمان ِ جان و روان ِ من با استادم ابراهیم پورداود، در همان نخستین نشست درس او – که کانون ِ مهر ِ فروزان ایران بود – استوار شد و نه تنها تا پایان زندگانی­ی سرشار و پربار او برقرار ماند که تا به امروز، از پس ِ پنجاه سال، نیز بر همان مدار مانده است. نشستهای درس ِ آن فرزانه­ی زمانه­مان، پیوسته این پیوند ِ پدر و فرزندی­ی فرهنگی (و نه نسبت ِ ساده و خشک ِ استادی و دانشجویی) را میان ما ژرف­تر کرد تا جایی که دیدارهای ما از اتاق درس دانشکده، به کتابخانه­ی عظیم استاد در خانه­اش در خیابان آبان (از تخت جمشید به سوی شمال)، کوچه­ی پنجم کشید و تنها خاموشی­ی دل آزار و اندوهبار او در آبان ماه 1347 به ظاهر توانست نقطه­ی پایانی بر آنها بگذارد؛ هرچند – به گفته­ی خواجه­ی شیراز – "آتشی که نمیرد، همیشه در دل ِ ماست."

هنوزچند ماهی از آغاز ِ درس استاد نگذشته بود که استاد با زیرکی دریافت که من برای گرفتن نمره و مدرک به دانشگاه نیامده­ام؛ بلکه تشنه­کامانه به سوی سرچشمه­ی دانش و فرهنگ گام در راه گذاشته­ام و از سراب سوزان زمانه در رنج و شکنج و گداز و گریزم. از این رو، یک روز پس از پایان درس، مرا به نزد خویش خواند و با رویکردی بسیار مهرآمیز، روز و ساعتی را تعیین کرد تا برای دیداری به خانه­اش بروم و نشانی­ی خانه را به من داد. من که از این فراخوان گرم و پدرانه­ی استاد، سخت به شور آمده و احساس غرور و سربلندی می­کردم، دعوت استاد را با سپاس فراوان پذیرفتم و تا روز ِ قرارمان، بی­قرار بودم و دقیقه­شماری می­کردم. روز و ساعت تعیین کرده­ی استاد که رسید، خود را به در ِ خانه­ی استاد رساندم. زنگ در را فشردم. مرد ِ جوان ِ چهارشانه­ای در را به رویم گشود. (بعد دریافتم که خدمتکار استاد بود و مُراد نام داشت)

پس از ردّ و بدل کردن ِ سلام، نگاهی گذرا به من کرد و گفت: "بفرمایید تو، استاد در کتابخانه منتظر شمایند." و خود از پیش رفت و مرا از پلکان ِ میان ساختمان به ایوان و از آن­جا به راهرویی که در ِ کتابخانه­ی استاد در سوی چپ آن بود، راهنمایی کرد.

وارد کتابخانه که شدم، استاد در پشت میز کارش، رو به روی پنجره­ی بزرگ ِ مُشرف به ایوان و حیاط خانه، نشسته بود. در برابر دو دیوار شرقی و غربی­ی اتاق، قفسه­های پر از کتاب از کف تا سقف، دیده می­شد. سوی شمالی­ی اتاق، دهانه­ای بود به اتاقی دیگر که یک میز ناهارخوری­ی بزرگ در میان آن جای داشت.

استاد با بزرگواری ازجای خود برخاست و صندلی­ی خالی­ی کنار میزش را به من تعارف کرد. از هر دری سخن گفتیم که البتّه همه در گستره­ی پژوهشهای استاد و آماجهای ایران­شناختی­اش قرارداشت و من همانا بیشتر گوش و چشم بودم تا زبان. امّا استاد که شرم حضور و رودربایستی­ی مرا دریافته بود، زمینه­ی سخنش را به­گونه­ای گسترد که مرا به کنار زدن ِ پرده­ی تکلّف و سخن گفتن و پرسیدن وادارد و به­راستی که این تدبیرش کارساز بود و زبان پرسشگر و جویای مرا گشود و استاد هم که آگاهانه همین را می­خواست، با حوصله و بردباری­ی هرچه تمام­تر به پرسش­های من پاسخ گفت و یک گفت و شنود پُر و پیمان و بسیار سودمند را به سرانجام رسانیدیم. احساس بسیار مطبوعی داشتم. به ماهی­ی از آب دورمانده­ای می­مانستم که دستی ناگهان به جويبار آب زُلالی انداخته باشدش.

آن دیدار ِ فراموش نشدنی، در فراسوی نشستهای درسی­ی استاد در دانشگاه، برای من در حکم ِ آیین ِ پاگشایی به جهان فرهنگی و پژوهشی­ی او و آغاز ِ رازآموزی­ی راستین در کانون گرم ِ آموزش و پرورش وی بود و راه ِ پویش و کوشش را به رویم گشود.

در پایان آن دیدار، استاد رو به من کرد و گفت:

"در ِ این کتابخانه همیشه به روی شما بازست. وقتهایی هم که من در خانه نباشم، می­توانید به این جا بیایید و از کتابها بهره بگیرید. به مُراد سفارش می­کنم که در را به روی شما بازکند."

من که از مهر و دل­سوزی­ی استاد غرق در شور و غرور شده بودم، در پاسخ، گفتم:

"بسیار سپاسگزارم؛ امّا ترجیح می­دهم که هر وقت نیازمند به بهره­گیری از کتابخانه شوم، با قرار قبلی و با حضور جناب­عالی باشد تا از راهنمایی­های شما نیز برخوردار گردم."

استاد دیگر اصراری نکرد و من هم تا آغاز سال 1342 که در تهران بودم، بارها با قرار حضوری و یا درخواست تلفنی، به آن گنجینه­ی سرشار ِ اوستاپژوهی و ایران­شناسی روی آوردم و هر بار افزون بر بهره­گیری از کتابهای ارزشمند و گاه نایاب و یا کمیاب استاد، در گفت و شنود با ایشان، نکته­های باریک­تر از مویی را که در هیچ جای دیگری بدانها دسترس نداشتم، درمی­یافتم. امّا جدا از آن، استاد شماری از کتابهای خود و از جمله همه­ی دوره­ی گزارش اوستا (چاپ هندوستان و ایران) و نیز برخی از کتابهای دیگر ایران­شناسان را – که نسخه­های اضافی از آنها داشت – به من هدیه داد و راه مرا برای پژوهشهای پسینم هموار کرد.

در سال 1341، استاد از من خواست که گزینه­ای از دوره­ی گزارش اوستای او در یک جلد تدوین کنم و بی­یادداشتهای پژوهشی­ی ویژه­کارانه، به زبانی ساده و روان، برای بهره گیری­ی همگانی­ی خوانندگان دوستدار فرهنگ باستانی­ی ایران، به­ویژه جوانان نشر دهم. من با خشنودی و سرافرازی، این درخواست استاد را پذیرا شدم و یک سالی سرگرم آن بودم و هر هفته یکی دو بار به دیدار استاد می­شتافتم و آنچه را برگزیده و بازنوشته بودم، برای او بازمی­خواندم و او یادآوری­های ویرایشی می­کرد و نکته­هایی را برای افزودن بر متن و بهتر و رساتر کردن ِ آن گوشزد می­فرمود. وقتی کار به سرانجام رسید، کتاب را که اوستا، نامه­ی مینَوی­ی آیین ِ زرتشت نام داده بودم، برای چاپخش به "انتشارات مروارید" سپردم. فروشگاه این ناشر در ساختمانی رو به روی دانشگاه تهران جای داشت که یک زرتشتی مالک آن بود. او که از دستْ داشتن ِ "مروارید" در کار ِ نشر اوستا آگاهی یافته بود، خبر به سران دینی­ی زرتشتی برده بود و آنان که مایل نبودند کاری درباره­ی دین زرتشتی به وسیله­ی کسی جُز خودشان صورت پذیرد و حتّا استاد پورداود را به گونه­ای رقیب خویش می­شمردند و کار دانشگاهی و علمی­ی او را نمی­پذیرفتند، زرتشتی­ی مالک را برانگیختند که با "مروارید" درآویزد و مانع نشر این کتاب شود. امّا ناشر که مایل به کوتاه آمدن نبود و به جِدّ، تصمیم به نشر آن کتاب داشت، پیشنهاد دیداری با استاد پورداود را مطرح کرد و قرارشد که کسی از سوی "مروارید" همراه با زرتشتی­ی مالک و من به دیدار استاد برویم تا او در این کار داوری کند و به اختلاف پایان بخشد.

برای این دیدار از استاد اجازه گرفتم و درعصر ِ روزی از تابستان 1342 من و مجید روشنگر – یکی از شریکان مروارید – و زرتشتی­ی مالک به خانه­ی استاد رفتیم و این بار نه در کتابخانه، بلکه در حیاط و در میان باغچه­های آب پاشی شده بر صندلی­های دور یک میز ِ فلزّی­ی گرد نشستیم و موضوع اختلاف زرتشتیان با ناشر را پیش کشیدیم. استاد که از اخلال سران زرتشتیان در کار نشر گزینه­ی اوستا، سخت ناخشنود و دل آزرده بود، پس از توضیحی سربسته و کلّی در مورد تاریخچه­ی پژوهشهای آزاد و دانشگاهی­ی اوستا­شناسی در ایران و شرحی کوتاه در مورد ِ چند ایراد ِ پرت و بی­ربط به نکته­هایی در متن که زرتشتی­ی مالک بازگوینده­ی آنها بود، بزرگوارانه و فروتنانه و بی­هیچ اشاره­ای به کار ِ بزرگ خود، رو به وی کرد و با لحنی که اندکی تندی گرفته بود، امّا به هیچ روی از ادب ِ معاشرت دور نمی­نمود، گفت:

"بروید یه آنها (مقصودش سران دینی­ی زرتشتیان بود) بگویید: خودتان که تا کنون هیچ کار شایسته­ای نکرده­اید؛ حالا هم که یک جوان ِ جُزْ دین (غیر ِ زرتشتی) گامی برداشته است و می­خواهد خدمتی به شناخت دین شما بکند، سنگ بر سر ِ راهش می­اندازید! تا کی می­خواهید این گونه رفتار کنید؟"

زرتشتی­ي مالک که در حدّ ِ بحث و پاسخ­گویی به استاد نبود، آن پیام را شنید تا به سران دینی­اش برساند. دیدار ما با استاد در شامگاه آن روز پایان یافت و پیام­گیران زرتشتی هم بازپس نشستند و کوتاه آمدند و کار ِ تولید کتاب پی گرفته شد و نخستین بار در سال 1343 نشر یافت و تا سال 1366 – که نگارنده از ناشر خواستار دست کشیدن از بازچاپ آن گردید – به چاپ ششم رسید.

* * *

واپسین دیدار من با استاد، در روز ِ سوم آبان ماه 1347 ( 24 روز پیش از روز ِ خاموشی­ی او) بود. دوست انگلیسی­ی من دیوید بلو – که در مدرسه­ی پژوهشهای آسیایی – آفریقایی­ی دانشگاه لندن فارسی خوانده بود و نخستین گامهایش را در راه ایران­شناسی برمی­داشت – در تهران بود و میل داشت که دیداری با پورداود داشته باشد. زنگ زدم و او را به استاد شناساندم و اجازه خواستم که همراه با وی به حضور استاد برويم. استاد با مهر همیشگی­اش پذیرفت و رفتیم. او با لطف و میهمان­نوازی تا لب ایوان به پذیره­ی ما آمد و سپس به کتابخانه رفتیم و نشستیم و پس از آشنایی­ی استاد و دیوید با یکدیگر، از هر دری سخن به میان آمد. خاطره­های استاد از سفرهایش به انگلستان زنده شد و به­ویژه از سفری در سال 1914 میلادی یاد کرد و یادمانده­هایی از لندن در آن زمان بیان داشت که برای دیوید بسیار دلپذیر و شورانگیز بود. دیوید نیز از پژوهشهای استاد – که با آنها آشنایی داشت – یاد کرد و پرسشهایی را در پیش نهاد که مایه­ی خشنودی­ی استاد شد و با دقّت ِ تمام بدانها پاسخ گفت.

در آن روز، دو چیز دلم را فروریخت و با حسّ ِ ششم دریافتم که دیگر استادم را نخواهم دید. یکی آن که به جای دهانه­ی باز ِ سوی ِ شمالی­ی اتاق که پیشتر به اتاق ناهارخوری راه داشت، قفسه­های پراز کتاب و یک تختخواب در پای آنها گذاشته شده بود. چیزی که تازه و غیر ِ عادی بود و دریافتم که استاد با این آرایش تازه­ی کتابخانه، بر آن شده است تا شبها در کنار کتابها، این یاران و همدمان همیشگی­اش، به خواب رود که تصویری دلهره­آور از جدایی و بدرود را در خاطرم نقش زد! امّا ناگزیر دلشوره­ام را پنهان نگاه داشتم و به روی خود نیاوردم. نکته­ی دیگر این بود که استاد در آخرین دقیقه­های دیدارمان، ناگهان از جای برخاست و به سراغ یکی از قفسه­های کتاب رفت. شیشه را به کنار زد و کتابی را برداشت و مرا به نزد خود خواند. از جای برخاستم و به کنارش رفتم. کتاب را به دستم داد و گفت:

"از شما می­خواهم که این کتاب را به فارسی برگردانید و منتشر کنید. می­دانم کاری وقت گیر است؛ امّا ارزش دارد."

کتاب را گرفتم. سپاسگزاری کردم و قول دادم که سفارش استاد را به جان و دل و با افتخار انجام خواهم داد.

کتاب در دست، سر ِ جایم نشستم. خاموش بودم؛ امّا در اندرونم غوغایی بود. این کار ِ غیر ِ عادی و وصیّت­گونه­ی استاد، کابوس ِ جدایی را بر ذهنم چیره­تر کرد. چه می­دانستم که درست بیست و چهار روز پس از آن، خبر ِ اندوهبار خاموشی­ی شبْ­هنگام ِ استاد در همان اتاق و همان تختخواب ِ برابر ِ قفسه­های کتاب را از دور، در اصفهان دریافت خواهم کرد.